غزل شمارهٔ ۴۰۲۸
خط عذارتو خورشید رابه دام کشیدز هاله حلقه به گوش مه تمام کشید
مشو به سرکشی از خصم زیردست ایمنکه نرم نرم خط از حسن انتقام کشید
امید هست ترا بی سخن رحیم کندهمان که سرمه خاموشیم به کام کشید
مکن ستم به ضعیفان که رشته بی جانز مغز گوهر جان سخت انتقام کشید
همان به دامن شبها امید من باقی استاگر چه صبح عذارش ز خط به شام کشید
اشاره ای است کز این حلقه پا برون مگذارخطی که ساقی دوران به دور جام کشید
اگر چه از رم آهوست بیش وحشت منمرا به گردش چشمی توان به دام کشید
چه رحم بر دل پرخون اهل عشق کندکه زلف دل سیهش مشک را به خام کشید
من از کجا وخرابات وپای خم صائبمرا توجه ساقی به این مقام کشید