گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۲۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارهرسید۱۲ بیت
به زلف او دلم از برق گوشواره رسیدبه داد من شب تاریک این ستاره رسید
نمی رسد به زمین پای دل ز خوشحالیمگر به سوخته ای خواهد این شراره رسید
به اختیار ندادم به طاق ابرو دلمرا ز عالم بالا همین اشاره رسید
برآمدم ز خطر تا به خود فرو رفتمچو کشتیی که به دریای بیکناره رسید
به دست بسته در خلد اگر زنم چه عجبکه جوی شیر به طفلان گاهواره رسید
به دار الفت منصور جای حیرت نیستکه دست غرقه دریا به تخته پاره رسید
خیال وحشی چشم که راه در دل داشتکه رشته نفس از سینه پاره پاره رسید
مرا چو سبحه گره آن زمان به کار افتادکه کار من ز توکل به استخاره رسید
ازان چو داغ نگردید شمع من خاموشکه فیض من به جگر های پاره پاره رسید
به آب تا نرساندم ز پای ننشستمچو تیشه ناخن من گر به سنگ خاره رسید
ز چاره زن در بیچارگی که خسته ماگرفت تا ره بیچارگی به چاره رسید
جواب آن غزل است این که گفت مرشد رومخبر برید به بیچارگان که چاره رسید