غزل شمارهٔ ۴۰۱۷
ز روی نو خط دلدار جان بیاسایدچو ماه پرده نشین شد کتان بیاساید
قرار نیست به جایی بلند همت راچگونه از حرکت آسمان بیاساید
فلک ز کشتن من پشت داد بر دیوارچو تیر بر هدف آید کمان بیاساید
نگاهبانی خوبان شوخ چشم بلاستچو گل ز باغ رود باغبان بیاساید
شکیب از دل پیران طفل طبع مجویچگونه برگ به فصل خزان بیاساید
دلی که در حرم کعبه بیقرار بودکجا ز دیدن سنگ نشان بیاساید
فغان که ناله مرغان بی ادب نگذاشتکه غنچه را دل ازین بوستان بیاساید
درین زمانه پر انقلاب هیهات استکه از تردد خاطر روان بیاساید
در آستانه عشق است فتح باب امیدخوشا سری که بر آن آستان بیاساید
چه عذر لنگ شود سنگ راه راهرویکه از طلب به هزاران نشان بیاساید
به نور صبح بصیرت چو دل شود روشنز خوابهای پریشان روان بیاساید
درین محیط که موجش نهنگ خونخوارستسفینه های دل ما چسان بیاساید
ز سنگ تفرقه دلهای روشن آسوده استکه گل گلاب چو شد از خزان بیاساید
حجاب جرأت دزدست روشنایی شبدل از گناه چو شد پاک جان بیاساید
ز سیل حادثه بنیاد ما به آب رسیدسزای آن که درین خاکدان بیاساید
چه انقلاب به حسن تو راه خواهد یافتگز از تو خاطر ما یک زمان بیاساید
ز کوه غم دل ما آرمیده شد صائبچنان که چشم ز خواب گران بیاساید