گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۱۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ونمیاید۷ بیت
تردد از دل بی‌آرزو نمی‌آیدچو پای خفته ز من جستجو نمی‌آید
اگر رسد به لبم جان ز تنگدستی‌هاز من فروختن آبرو نمی‌آید
نهفته گنجی اگر نیست در خرابه منچرا سرم به عمارت فرونمی‌آید
چو تنگ‌حوصلگان دور مگذران از خودکه آب رفته در اینجا به جو نمی‌آید
مگر عقیق تو گردد سهیل چهره منکه رنگم از می لعلی به رو نمی‌آید
به خوی نازک آیینه آشنا شده استدگر ز طوطی من گفتگو نمی‌آید
نهان نگردد صائب چو عشق صادق شدعلاج سینه من از رفو نمی‌آید