گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۰۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: میاید۱۰ بیت
ز راه صلح مهیای جنگ می آیدز مومیایی او کار سنک می آید
امید رحم بود کفر ازان خدا ناترسکه گر به کعبه رود از فرنگ می آید
ز شیشه بال پریزاد اگر شکسته شودخیال یار هم از دل به تنگ می آید
غبار آه ز دل می شود بلند مرابه شیشه دل هر کس که سنگ می آید
به چار بالش خاراست چون شرر جایمز بس که بر من از اطراف سنگ می آید
قد خمیده مرا شد به راه راست دلیلبه صیقل آینه بیرون ز رنگ می آید
چنان به عهد تو شد عام دردمندیهاکه بوی درد ز داغ پلنگ می آید
خیال روی تو هم می رود ز دل بیرونبرون ز گوهر اگر آب ورنگ می آید
ز آسمان مقوس ز بس کجی دیدمکمان به دیده من چون خدنگ می آید
مگر که هست امید اجابتی صائبکه آه بر لب من بی درنگ می آید