گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۴۴

سپهر نیک وبد از یکدگر جدا نکندتمیز گندم و جواز هم آسیا نکند
ز آه وناله افتادگان ملاحظه کنکه تیر مردم بی دست وپا خطا نکند
به لقمه دشمن خونخوار مهربان نشودبه استخوان سگ دیوانه اکتفا نکند
مرا به سیل سبکسیر رشک می آیدکه تا محیط اقامت به هیچ جا نکند
ازان ز دیده وران سرفراز شد نرگسکه چشم دارد و ره قطع بی عصا نکند
ز آبروچه گهرها که در گره بندددهان بسته صدف گر به ابرو وا نکند
به هیچ بستر نرمی نمی نهم پهلوکه نی به ناخن من یاد بوریا نکند
چها نمی کشم از پاک طینتی صائبخوش آن که آینه خویش را جلا نکند