گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۳۳

اجل چه کار به جانهای با کمال کندچرا ملاحظه خورشید از زوال کند
ز گل برید چو شبنم به آفتاب رسیددگر چرا کسی اندیشه مآل کند
جز این که رخنه آزادیش فروبنددقفس چه رحم به مرغ شکسته بال کند
شده است عام چنان حرص در غنی وفقیرکه بحر با همه گوهر به کف سؤال کند
چهار فصل بهارست عندلیبی راکه برگ عیش سرانجام زیر بال کند
چه حاصل است ز عمر دراز نادان راسیاستی است که کرکس هزار سال کند
گلی که مست درآید به باغ می بایدکه خون خود به تماشاییان حلال کند
شکایت از فلک بی وجود مردی نیستچرا به سایه خود آدمی جدال کند
ظهور دوزخ ازان شد که عاصی بی شرمتهیه عرقی بحر انفعال کند
ز پرده پوش کند التماس پرده دریکسی که کشف توقع ز اهل حال کند
نشد ز عشق شود چرب نرم زاهد خشکشراب لعل چه تأثیر در سفال کند
تأمل آینه پرداز فکر ناصاف استستادن آب گل آلود را زلال کند
خوشا کسی که چو صائب ز صاحبان سخنتتبع سخن میرزا جلال کند