گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۲۸

ز درد چهره محال است مرد زرد کندچه لایق است که اظهار درد مردکند
ز درد نیست اگر زیر تیغ آه کشمکه هر کجا که فشانند آب گرد کند
علاج خصم زبردست نیست جزتسلیمبه آسمان چه ضرورست کس نبرد کند
شود ز رفتن روشندلان جهان غمگینکه زرد روی زمین آفتاب زرد کند
توان به خون جگر سرخ داشت تا رخسارکسی چرا ز طمع روی خویش زرد کند
ز حرف سخت شدن رنجه فرع هشیاری استترا که نیست شعوری سخن چه درد کند
چنین که ریشه دوانده است در تو بیدردیعجب عجب که ترا عشق اهل درد کند
کند چو صبح کسی آفتاب را تسخیرکه زندگانی خودصرف آه سرد کند
شود به رنگ طلا ناقصی تمام عیارکه رخ ز سیلی استاد لاجورد کند
مپرس حال من ای سنگدل که هیهات استکه عرض حال به بیدرد اهل درد کند
طمع ز اختر دولت مدار یکرنگیکه هر چه سبز کند آفتاب زرد کند
نسیم فتح چو پروانه گرد آن گرددکه پای همچو علم سخت درنبرد کند
نفس شمرده زند هرکه چون سحر صائبکلام روشن خودرا جهان نورد کند