گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۲۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ابکند۱۰ بیت
دلی که آتش روی تواش کباب کندز اشک شادی خودمستی شراب کند
فغان که باده مردافکنی نمی یابمکه چشم شوخ تو بیرحم را به خواب کند
تو چون در آیینه بینی عجب تماشایی استکه آفتاب تماشای آفتاب کند
سزای مرهم کافور سرد مهران استجراحتی که شکایت ز مشک ناب کند
به حرف تلخ مرا مشفقی که توبه دهدعلاج بیخودی بلبل از گلاب کند
نظر ز تازه خطان دوختن به آن ماندکه در بهار کسی توبه از شراب کند
از آن دو زلف توزانوی خویش ته کرده استکه پیش موی میان مشق پیچ وتاب کند
ز گرد رهزن صد کاروان هوش شوددلی که گردش چشم تواش خراب کند
سراغ قبله کند در حرم سبک عقلیکه جای بوسه ز روی تو انتخاب کند
حدیث توبه رها کن که غفلت صائبازان گذشته که اندیشه صواب کند