گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۲۰

ز خود برآمدگان رستگار می باشندز داروگیر جهان برکنار می باشند
ز دل غبار هوس دور کن که مهرویانهلاک آینه بی غبار می باشند
چه فارغند ز یاد بهشت مردانیکه در مقام رضا پایدار می باشند
اگر دهند دو عالم به مطربی مستانهمان ز همت خودشرمسار می باشند
چه می شود به ته پای خود نگاه کنندجماعتی که به مطلب سوار می باشند
ز معنی اند چه بی بهره طفل طبعانیکه محو خانه صورت نگار می باشند
ز سیل حادثه حرفی شنیده اند، آنهاکه آرمیده درین روزگار می باشند
ز انقلاب ندارند اهل صورت بیمچو آب آینه بر یک قرار می باشند
جماعتی که نیند از گداز خود غافلچو شمع شب همه شب اشکبار می باشند
سبکروان که زتعجیل عمر آگاهندگرهگشا چو نسیم بهار می باشند
چه ساده اند گروهی که با نظربازیبه فکر بوس وخیال کنار می باشند
بهشت روی زمینند خوبرویانیکه در جناغ فراموشکار می باشند
اگر به چرخ برآیند صاحبان نظرهمان چو نقش قدم خاکسار می باشند
چو تخم سوخته صائب ستاره سوختگانخجل ز تربیت نوبهار می باشند