غزل شمارهٔ ۳۸۴۷
رخ بهار ز ته جرعه توگلگون شدزدرد عشق تو رنگ خزان دگرگون شد
زجوش حسن تو شد تنگ آنچنان گلزارکه گل ز رخنه دیوار باغ بیرون شد
چو لاله ساغر یاقوت داغدار شودازان شراب که لبهای یار میگون شد
دل خراب مرا جورآسمان کم بودکه چشم شوخ توظالم هم آسمان گون شد
زر تمام عیار از محک شکفته شودزسنگ روی نتابد کسی که مجنون شد
ز شور حشر به دنبال خود نمی بیندبه جستجوی تو هر کس ز خویش بیرون شد
چنان که سیر فلاخن به سنگ وابسته استز کوه درد مرا شور عشق افزون شد
خدا ز صحبت افسردگان نگه داردکه نبض مرده شد این سیل تا به هامون شد
به برگ سبز همان به که از ثمر سازدچو سرو هر که درین روزگار موزون شد
شرابخانه اش از سینه جوش زد صائبز خارخار محبت دلی که پرخون شد