گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۴۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انشد۱۱ بیت
زچهره ات عرق شرم چشم حیران شدخط از لب تو سیه مست آب حیوان شد
زمین ساده پذیرای نقش زود شودز عکس روی تو آیینه کافرستان شد
بریدنی است زبانی که گشت بیهده گوگرفتنی است سر شمع چون پریشان شد
زتوبه کردن من سود باده پیمایانهمین بس است که خواهد شراب ارزان شد
مرو به حلقه طفلان نی سوار، دلیرکه آب زهره شیران درین نیستان شد
نسیم سنبل فردوس آید از سخنشدماغ هر که ز سودای او پریشان شد
نمی کنند گواه لباسیش را جرحچو ماه مصر عزیزی که پاکدامان شد
ز بار خاطر من گشت دشتها کهسارز سیل گریه من کوهها بیابان شد
دل دونیم به زیر فلک نمی ماندبرون ز پوست رود پسته ای که خندان شد
امید هست به پروانه نجات رسدچو شمع در دل شب دیده ای که گریان شد
مدار صبر ز سرگشتگان طمع صائبکه بیقرار بود گوهری که غلطان شد