گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۳۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انرسد۱۲ بیت
شراب لعل به آن لعل جانفزا نرسدکه آب تلخ به سرچشمه بقا نرسد
اثر ز گرمروان بر زمین نمی ماندبه گرد آتش این کاروان صبا نرسد
کجا رسد دل بی دست و پای ما ز تلاشبه خلوتی که به بال ملک دعا نرسد
فغان که سرکشی و ناز را دو ابرویشگذاشته است به طاقی که دست ما نرسد
ز مال رزق حریصان بود غبار ملالکه غیر گرد ز گندم به آسیا نرسد
جگر گداز بود زردرویی منتخدا کند که مس ما به کیمیا نرسد
همان ز مردم هموار می کشم خجلتبه خاکساری من گرچه نقش پا نرسد
سپند خال ازان دایم است پابرجاکه چشم زخم به آن آتشین لقا نرسد
خموش باش اگر پخته گشته ای که شرابز جوش تا ننشیند به مدعا نرسد
تمام نیست عیار کسی که چون خورشیدبه ذره ذره فروغش جدا جدا نرسد
میان ساختن و سوختن تفاوتهاستبه گرد خاک ره یار توتیا نرسد
ز چار موجه به ساحل نمی رسد صائبسبکروی که به سر منزل رضا نرسد