گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۲۸

به عارض تو که رنگ نگاه می ریزد؟که زهر ازان مژه های سیاه می ریزد
ستاره در قدم صبح آفتاب شودخوشا دلی که در آن جلوه گاه می ریزد
مرا ز خار ملامت کسی که ترساندبه راه کاهربا برگ کاه می ریزد
توان ز دست و دل سرد یافت حال مراز برگهای خزان دیده آه می ریزد
شکسته ای که گرفتار خط مشکین استچو خامه از مژه خون سیاه می ریزد
نفس دریغ مدار از نفس گداختگانترا که تا به کمر زلف آه می ریزد
طمع مدار ز دندان ثبات در پیریکه این ستاره درین صبحگاه می ریزد
خطای اهل هوس را صواب می داندهمان که خون مرا بی گناه می ریزد
نفس درازی صائب ز سینه چاک استبه قدر شق ز قلم مد آه می ریزد