گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۲۵

ز جلوه تو دل آسمان فرو ریزدگل ستاره چو برگ خزان فرو ریزد
حلال باد بر آن شاخ گل خودآراییکه نقد خود به سر باغبان فرو ریزد
مجوی اختر سعد از فلک که هیهات استکه ارزان از کف این سخت جان فرو ریزد
به آب تیغ اجل شسته باد رخساریکه آبرو به در این خسان فرو ریزد
محیط در شکن ناودان چه جلوه کند؟کدام شکوه مرا از زبان فرو ریزد؟
چنین که فاصله در کاروان هستی نیستمگر چنین گهر از ریسمان فرو ریزد
دل فسرده نگیرد به خویش داغ جنونتنور سرد چو گردید، نان فرو ریزد
خبر نکرده به بالین من قدم مگذارمباد مغز من از استخوان فرو ریزد
خمار کم کشد آن میکشی که چون صائبشراب صاف به دردی کشان فرو ریزد