غزل شمارهٔ ۳۷۹۴
ز می مرا تب لرز خمار میگیردز صیقل آینه من غبار میگیرد
من اعتبار ز هرکس گرفتمی زین پیشکنون ز من همه کس اعتبار میگیرد
ندیده است سیهمستی مرا خورشیدهمیشه صبح مرا در خمار میگیرد
بنفشه میدمد از یاسمین اندامتاگر نسیم ترا در کنار میگیرد
اگر سپند به من جای خویش ننمایدبه بزم او که مرا در شمار میگیرد؟
چرا ز خصم کشم انتقام خود صائب؟چو انتقام مرا روزگار میگیرد