گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۸۲

تلاش بیخبری با شعور نتوان کردسفر ز خود به پر و بال مور نتوان کرد
خوشم به ضعف تن خود که همچو خط غبارمرا ز حاشیه بزم دور نتوان کرد
شکسته رنگی من عشق را به رحم آوردبه زر هر آنچه برآید به زور نتوان کرد
ز خال یار خجالت کشم ز سوختگیکه تخم سوخته در کار مور نتوان کرد
حضور روی زمین در بهشت خاموشی استبه حرف، ترک بهشت حضور نتوان کرد
مصیبت دگرست این که مرده دل راچو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد
توان گرفت رگ خواب برق را صائبدل رمیده ما را صبور نتوان کرد