گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۷۲

سبکروی که ز سرپا نمی تواند کردسفر چو قطره به دریا نمی تواند کرد
ز بس که منفعل از کرده های خویشتن استفلک نگاه به بالا نمی تواند کرد
کسی که سیر پریخانه قناعت کردنظر به شاهد دنیا نمی تواند کرد
کسی که در دل ما جای خویش وا نکنددگر به هیچ دلی جا نمی تواند کرد
چنان ز ناله بلبل فضای باغ پرستکه غنچه بند قبا وا نمی تواند کرد
به کام هرکه کشیدند شهد خاموشیلب از حلاوت آن وا نمی تواند کرد
مسیح اگرچه کند زنده مرده را صائبعلاج درد دل ما نمی تواند کرد