گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۶۶

ز خط صفا لب میگون یار پیدا کردبهار نشأه این باده را دوبالا کرد
گره ز غنچه پیکان گشودن آسان استدل گرفته ما را توان وا کرد
درین ریاض به بی حاصلی علم گرددچو سرو مصرع موزونی آن که انشا کرد
سیاه کرد به چشمش جهان روشن رااگرچه در تن خفاش روح عیسی کرد
مرا به دست تهی همچو شانه می بایدگره ز کار پریشان عالمی وا کرد
نمی رسد به زمین پایش از صدای رحیلسبکروی که سرانجام زاد عقبی کرد
ز تیغ حادثه پروا نمی کند عاشقز موج تر نشود هرکه دل به دریا کرد
در آفتاب جهانتاب محو شد صائبچو شبنم آن که دل خویش را مصفا کرد