غزل شمارهٔ ۳۷۵۵
قدم به چشم من خاکسار نگذاردز ناز پا به زمین آن نگار نگذارد
امیدوار چنانم که جذب عشق مرامیان اهل هوس شرمسار نگذارد
رسید نوبت خط، بیش ازین مروت نیستکه دست بر دل من آن نگار نگذارد
چها کند به دل بیقرار من شوخیکه آب آینه را برقرار نگذارد
به آه و ناله من ره که می تواند بست؟مرا به خلوت اگر پرده دار نگذارد
کسی که بار ز دل بر نمی تواند داشتبه دوش خلق همان به که بار نگذارد
به نامرادی و بی حاصلی خوشم، ترسمبه حال خویش مرا روزگار نگذارد
توقعی که مرا از سپهر هست این استکه آرزوی مرا در کنار نگذارد
به خار خار محبت امیدها دارمکه زیر خاک مرا برقرار نگذارد
به خون خویش زند غوطه راه پیماییکه پا شمرده درین خارزار نگذارد
رسد به آب بقا پاک طینتی صائبکه دل به هستی ناپایدار نگذارد