غزل شمارهٔ ۳۷۵۲
درین بهار به گلزار رفتنی داردبه پای بوی گل از خود گذشتنی دارد
کنون که نرگس شهلا گشود چشم از خواببه چشم روشنی باغ رفتنی دارد
ز نوبهار برومند گردد امیدشبه توبه هرکه امید شکستنی دارد
ز برگریز خزان، بلبلی است فارغبالکه زیر بال و پر خویش گلشنی دارد
به چار موجه وحشت فتد ز یاد بهشتز گوشه دل خود هر که مأمنی دارد
مرا به گوهر شب تاب رشک می آیدکه در چراغ خود از آب روغنی دارد
ز بس که چشم من از چشم شور ترسیده استبه خانه ای ننهد پا که روزنی دارد
برون ز اطلس گردون نمی رود صائبعلاقه هرکه چو عیسی به سوزنی دارد