گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۲۱

درشتی از فلک شیشه رنگ می باردزمانه ای است که از شیشه سنگ می بارد
لب صدف زده تبخال و ابر بی انصافبه کام شیر و دهان پلنگ می بارد
گشاده رو سخن سخت نشود ز کسیبه هر دری که بود بسته سنگ می بارد
نه هر که داغ گذارد ز دردمندان استکه زهر چشم ز داغ پلنگ می بارد
تو از فشاندن تخم امید دست مدارکه ابر رحمت حق بی درنگ می بارد
اگر عیار تریهای روزگار این استز چهره گل امید رنگ می بارد
مدار از گل این باغ سازگاری چشمکه خون بیگنهانش ز چنگ می بارد
چرا عقیق نسازد به سادگی صائبدرین زمانه که از نام ننگ می بارد