غزل شمارهٔ ۳۷۱۸
جواب نامه ما را صبا نمی آردبه چشم، کاغذی از توتیا نمی آرد
زمانه ای است که باد بهار با آن لطفبه سبزه مژده نشو و نما نمی آرد
نسیم برق عنان را چه پیش آمده است؟که رو به کلبه احزان ما نمی آرد
به پرسشی نکند یاد، تلخکامان رالب تو حق نمک را بجا نمی آرد
ازان سبب دل سوزن همیشه سوراخ استکه تاب دوری آهن ربا نمی آرد
چرا نسیم سر زلف در دل شبهامرا به خاطر آن بیوفا نمی آرد؟
جواب نامه جانسوز شکوه ناکان رابه دست برق بده گر صبا نمی آرد
به ترک فقر، کلاه کسی سزاوارستکه سر فرود به بال هما نمی آرد
مجو ز سینه اغیار داغ غم صائبزمین شور گل مدعا نمی آرد