غزل شمارهٔ ۳۷۰۸
زبان شِکوهٔ ما لعل یار میبنددلب پیاله دهان خمار میبندد
ز جوش باده خم از جای خویشتن نرودجنون چه طرف ازین خاکسار میبندد؟
غبار خاطر من آن قدر گرانخیز استکه ره به جلوه سیل بهار میبندد
به من عداوت این چرخ نیلگون غلط استکدام آینه طرف از غبار میبندد؟
به این امید که در دامن تو آویزدنسیم پیرهن از مصر بار میبندد
اگر نه روی تو آیینه را دهد پردازدگر که آب درین جویبار میبندد؟
کلید آه ترا جوهری اگر باشدکه بر رخ تو در این حصار میبندد؟
به دست، کار جهان را تمام نتوان کردجهان ازوست که همت به کار میبندد
جواب آن غزل بلبل نشابورست«که رنگ لاله و گل برقرار میبندد»