غزل شمارهٔ ۳۷۰۳
نصیب خلق زیاد از نعم نمی گرددز بحر، آب گهر بیش و کم نمی گردد
ز عشق پیروی راه و رسم عقل مجویکه خضر تابع نقش قدم نمی گردد
ز شور حشر چه پرواست راست کیشان را؟مصاف مانع رقص علم نمی گردد
زمین ز کاسه دریوزه، گر شود غربالفروغ گوهر خورشید کم نمی گردد
به نوبهار جوانی اطاعت حق کنکه چوب، خشک چو گردید خم نمی گردد
بر آن سفال حلال است ذوق تشنه لبیکه از محیط پذیرای نم نمی گردد
درین جهان ننشیند درست، نقش کسیکه همچو سکه به گرد درم نمی گردد
ز تخم سوخته این شیوه ام خوش آمده استکه سبز از نم ابر کرم نمی گردد
نبسته از سر هر موی خویش زناریپرستش تو قبول صنم نمی گردد
ازان عزیز بود خشت خم که همچو سبوبه دست و دوش برای شکم نمی گردد
بود همیشه رخ سایلش غبارآلودکسی که آب ز شرم کرم نمی گردد
غمی است بر دل آزادم از جهان صائبکه همچو بار دل سرو کم نمی گردد