گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۰۱

ز می‌ پرستی خود لاله برنمی‌گرددشب سیاه درونان سحر نمی‌گردد
دمید خط و دل سخت یار نرم نشدز دود، دیده آیینه تر نمی‌گردد
دلیل راحت ملک عدم همین کافی استکه هرکه رفت به آن راه برنمی‌گردد
مدار چشم اقامت ز دولت دنیاکه آفتاب ملول از سفر نمی‌گردد
درین محیط که از صدق می‌گشاید لب؟که چون دهان صدف پرگهر نمی‌گردد
ز شست صاف تو صیدی که می‌گشاید لب؟کباب تا نشود باخبر نمی‌گردد
مکن ز چتر مرصع به بی‌کلاهان فخرکه پیش تیر حوادث سپر نمی‌گردد
درین ریاض به جز آب تیشه، نخل امیدز هیچ آب دگر بارور نمی‌گردد
ز آفتاب دل ذره سرد شد صائبدل من است که از یار برنمی‌گردد