گنج

غزل شمارهٔ ۳۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لچرا۱۶ بیت
غیر حق را می‌دهی ره در حریمِ دل چرا؟می‌کِشی بر صفحهٔ هستی خطِ باطل چرا
از رباطِ تن چو بگذشتی دگر معموره نیستزادِ راهی بر نمی‌داری ازین منزل چرا
هست چون جان، چار‌دیوارِ عناصر گو مباشمی‌خوری ای لیلی عالم غمِ محمل چرا
کار با تیغِ اجل در زندگانی قطع کنکارها را می‌کنی بر خویشتن مشکل چرا
دَم چو آگاهی ندارد، تیغِ زهرآلوده‌ای استمی‌زنی بر تیغ خود را هر دم ای غافل چرا
دیدهٔ صحرائیان از انتظارت شد سفیداینقدر در حَی توقف‌کردن ای محمل چرا
ز اشتیاقت بحر از طوفان گریبان می‌دردپا‌فشردن اینقدر ای سیلِ در منزل چرا
دیدهٔ قربانیان پوشش نمی‌گیرد به خودچشمِ حیرانِ مرا می‌بندی ای قاتل چرا
صحبتِ حال است اینجا گفتگو را بار نیستوقتِ ما را می‌کنی شوریده ای عاقل چرا
شد ز وصلِ غنچه خوشبو جامهٔ بادِ سحردر نیامیزی درین گلشن به اهلِ دل چرا
می‌تواند کِشتِ ما را قطره‌ای سیراب کرداینقدر اِستادگی ای ابرِ دریا‌دل چرا
خاکِ صحرای عدم از خونِ هستی بهتر استبر سرِ جان اینقدر می‌لرزی ای بسمل چرا
چون شدی تسلیم، هر کامِ نهنگی ساحل استاینقدر آویختن در دامنِ ساحل چرا
نوری از پیشانیِ صاحبدلان دریوزه کنشمعِ خود را می‌بری دلمرده زین محفل چرا
شبنم از نظارهٔ خورشید بر معراج رفتچشم می‌پوشی ز روی مرشدِ کامل چرا
ای که روی عالَمی را جانبِ خود کرده‌ایرو نمی‌آری به روی صائبِ بیدل چرا؟