گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۸۴

ملایمت سپر خصم تندخو گرددشراب شیشه شکن عاجز کدو گردد
به جوی رفته دگر بار آب می آیدکه خاک باده کشان عاقبت سبو گردد
اگر تو چشم توانی ز هر دو عالم بستدل سیاه تو آیینه دورو گردد
سیه ز نام به چشم عقیق شد عالمدگر کسی به چه امید نامجو گردد؟
به حرف هیچ کس انگشت اعتراض منهکه مستفید شود از تو و عدو گردد
کسی که چاشنی بوسه کرده است ادراکچسان تسلی ازان لب به گفتگو گردد؟
ز خامشی چو توان مایه دار شد صائبچه لازم است کسی خرج گفتگو گردد؟