غزل شمارهٔ ۳۶۷۷
ز می فروغ لب یار بیشتر گرددز آب، آتش یاقوت شعله ور گردد
چه غم ز زخم زبان است خاکساران را؟به گرد باد خس و خار بال و پر گردد
تو چون به جلوه مستانه قد برافرازیفلک چو سبزه خوابیده پی سپر گردد
چنان که صبح شود اختر از نظر پنهانز خنده راز دهانش نهفته تر گردد
یکی هزار شود داغ در دل غمگینزمین سوخته گلشن به یک شرر گردد
نظر به چشمه حیوان سیه نمی سازدز آب تیغ شهادت لبی که تر گردد
نمی شود به ضعیف از قوی ستم نرسدهمیشه کوه گران، بار بر کمر گردد
ثمر به سنگ گران است بر سبک مغزاننهال ما به چه امید بارور گردد؟
چرا ز مردم بیگانه مردمی جوید؟به چشم هرکه رگ خواب نیشتر گردد
در بهشت گشایند بر رخش صائبمرا به میکده هرکس که راهبر گردد