گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۴۹

تا نهال تو قدر از گلشن تقدیر کشیدسرو را فاخته از طوق به زنجیر کشید
هرگز از سیل گرانسنگ، عمارت نکشدآنچه ویرانه ام از منت تعمیر کشید
عشق خوش سهل برآورد مرا از دو جهاننتوان موی چنین از قدح شیر کشید
نتوانست دل سخت ترا نرم کندآه گرمم که گلاب از گل تصویر کشید
قدم راست روان خضر ره توفیق استسر چو پیکان نتوان از قدم تیر کشید
بالش از دامن حوران بهشتی نکندخواب ما بس که پریشانی تعبیر کشید
در خم زلف گرهگیر تو عاجز شده استدل صائب که عنان از کف تقدیر کشید