گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۴۵

درد می را به من خاک نشین بگذاریداز پی خیر بنایی به زمین بگذارید
نقش امید در آیینه نماید خود راهرکجا پای نهد یار، جبین بگذارید
قفل غمهای جهان را بود از صبر کلیددست چون غنچه به دلهای غمین بگذارید
روز والاگهران می شود از نام سیاهدامن نام ز کف همچو نگین بگذارید
نور از آینه بر خاک سکندر بارداثری گر بگذارید چنین بگذارید
خاکساری است نگهدار دل روشن راپاس این گنج گهر را به زمین بگذارید
ما به شور از شکرستان جهان خرسندیماین نمک را به جگرهای حزین بگذارید
لاغری دیده بد را زره داودی استفربهی را به گهرهای سمین بگذارید
پیش سیلاب گرانسنگ فنا چون صائبسد آهن ز سخنهای متین بگذارید