گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۳۵

آب در دیده پیمانه می می آیداین چه شورست که از کوچه نی می آید
نفس عیسوی از سینه خم می جوشدبوی روح از لب پیمانه می می آید
اشک را موی کشان تا سر مژگان آوردکار سنگ یده از ناله نی می آید
سنگ در دامن اطفال به رقص آمده استمی توان یافت که دیوانه به حی می آید
طمع همت ازین شهرنشینان غلط استاین نسیمی است که از جانب طی می آید
من که باشم که ز رفتار تو از جا نروم؟که ترا آهوی رم کرده ز پی می آید
که به دامان گلستان لب میگون مالید؟کز لب غنچه گل نکهت می می آید
آنچه می آید از افکار تو بر دل صائباز می ناب کجا آید و کی می آید؟