گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۳۱

ناله ای کز دل بیدرد برون می آیدتیغی از پنجه نامرد برون می آید
غم دنیا نه حریفی است که مغلوب شودمرد ازین معرکه نامرد برون می آید
رنگ در آب و گلم گریه خونین نگذاشتلاله از تربت من زرد برون می آید
چون گهر گرچه جگرگوشه این دریایماز یتیمی ز دلم گرد برون می آید
عشق را از نظر گرم کند حسن ایجادذره با مهر جهانگرد برون می آید
گر فتد ره به خرابات مغان قارون رابه دو پیمانه جوانمرد برون می آید
ماه در زیر سپر می شود از هاله نهانهر شبی کان مه شبگرد برون می آید
گرچه از زیر و زبر کردن غمخانه ماسالها رفت، همان گرد برون می آید
سببش تنگی خانه است نه بیدردیهااز دل صائب اگر درد برون می آید