گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۲۸

کلکم از سیر بدخشان سخن می آیدسرخ رو از سر میدان سخن می آید
شور غیرت به نمکدان مسیح افکندناز شکر خنده پنهان سخن می آید
تیر از جوشن الماس ترازو کردناز کمین جنبش مژگان سخن می آید
سبزی بخت به طاوس دهد راه آوردطوطیی کز شکرستان سخن می آید
جوی شیری که سفیدست ازو روی بهشتاز سیه چشمه پستان سخن می آید
همه جا دست بدستش به سر کلک برندهر متاعی که ز یونان سخن می آید
هر نسیمی که گشاید گره از کار دلیمی توان یافت ز بستان سخن می آید
باطن اهل سخن تیغ به کف استاده استتا که گستاخ به میدان سخن می آید؟
چه شکنها که ز سرپنجه ارباب سخنبه سر زلف پریشان سخن می آید
صبر کن بر ستم چرخ دو روزی صائبنوبت قافیه سنجان سخن می آید