غزل شمارهٔ ۳۶۰۰
در سر زلف تو مجنون دل فرزانه شودهرکه پیوست به این سلسله دیوانه شود
حسن را عشق ز آفات بلاگردانی استشمع را دست حمایت پر پروانه شود
دل اطفال ز سنگ است گران تمکین ترکس درین شهر به امید که دیوانه شود؟
غم روزی نبود مرغ گرفتار تراگره دام، اسیران ترا دانه شود
سالها شد دل صدچاک به خون می غلطدبه امیدی که سر زلف ترا شانه شود
گذرد سرسری از ملک سلیمان چون بادسر هرکس ز خیال تو پریخانه شود
می پرد چشم دو عالم پی آن طرفه غزالآشنا تا که به آن معنی بیگانه شود؟
نه چنان است تماشای صنم دامنگیرکه برون ناله ناقوس ز بتخانه شود
هست امید که از دور نیتفد هرگزگل پیمانه اگر سبحه صد دانه شود
پیش آن کس که ازین نشأه به تنگ آمده استدم شمشیر شهادت لب پیمانه شود
بی نیازست ز افسون خوشامد دولتاین نه خوابی است که محتاج به افسانه شود
خالی از فکر چو گردید شود دل پر ذکرتهی از می چو شد این شیشه پریخانه شود
برنخیزد به سبکدستی محشر از جایهرکه زیر و زبر از جلوه مستانه شود
از غریبی دل ناقوس به فریاد آمدصائب آن روز که بیرون ز صنمخانه شود