گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۹۴

از نظر دور کِی آن خط بناگوش شود؟طفل را چون شب آدینه فراموش شود؟
شد یکی صد ز خط سبز فروغ رخ اواین نه آن شعلهٔ شوخ است که خس‌پوش شود
چند در خانهٔ زین سیر توان کرد تو را؟تا کِی این خرمن گل خرج یک آغوش شود؟!
می‌شود آب و به پای تو روان می‌افتدسرو اگر با قدِ رعنای تو هم‌دوش شود
جسم آتش‌نفسان خرج زبان می‌گرددصرفهٔ شمع در این است که خاموش شود
نیست موقوفِ طلب روزی ثابت‌قدمانقسمت خشت سر خُم مِی سرجوش شود
شور مرغان گلستان به جناح سفرستگل از آن فصل بهاران همه تنْ گوش شود
دیگ کم‌حوصلگان می‌شود از جوش تهیآب دریا چه خیال است که از جوش شود؟
سر بی‌مغز ز عمامه نگردد پُرمغزاین نه عیبی است که پوشیده به سرپوش شود
شور محشر شود افسانهٔ خوابش صائب!هرکه از نشئهٔ گفتار تو مدهوش شود
پیش ما موی‌شکافانِ بصیرت صائبچاه خس‌پوش بُوَد هرکه خشن‌پوش شود