گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۹۰

از ریاضت دل اگر آینه پرداز شودچون صدف مخزن چندین گهر راز شود
طاقت حرف سبک نیست گرانقدران راکاه، دیوار مرا شهپر پرواز شود
نبود سیرت شایسته خودآرایان راکه برون ساز محال است درون ساز شود
شده یک شهر به امید خرابی معمورتا که را جلوه او خانه برانداز شود
نیست جز گوش گران، بار درین قافله هابه چه امید جرس زمزمه پرداز شود؟
بر دل ساده من فکر علایق بارستنقش بر بال و پرم چنگل شهباز شود
مغتنم دان دلت از عشق اگر گشت دونیمکاین دری نیست به روی همه کس باز شود
نفس گرم من از بس جگرش سوخته استکوه را ناله من سرمه آواز شود
شود از هستی خود در دو نفس پاک فروشهرکه چون صبح به خورشید نظرباز شود
نیست در طالع شیرین سخنان آزادیجای رحم است به طوطی که سخنساز شود
دل ما نیست تنک ظرف شکایت صائبصبح محشر سر این شیشه مگر باز شود