گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۱۹

مهر را سوختگان بوتهٔ خاری گیرندماه را زنده‌دلان شمع مزاری گیرند
چون گشایند نظر مملکتی بگشایندباز چون چشم ببندند حصاری گیرند
آسمان‌ها مگر از گردش خود سیر شوندورنه عشاق محال است قراری گیرند
مرکز از دایره بیرون نتواند رفتنعاشقان چون ز غم و درد کناری گیرند؟
آنقدر ریگ روان نیست در این قحط‌آبادکه اسیران تو از داغ شماری گیرند
صائب این آن غزل حافظ شیرین‌ سخن استکه در این خیل، حصاری به سواری گیرند