گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۱۷

بد درونان که به همواری ظاهر سمرندهمه چون آب تنک، پرده سنگ خطرند
دستگیری نتوان داشت توقع ز غریقاهل دنیا همه درمانده تر از یکدگرند
نه همین سبزه درین راهگذر پامال استبیشتر تیغ زبانان جهان پی سپرند
عمر جاوید خضر را به نظر می آرندآه ازین مردم عالم که چه کوته نظرند!
یک حباب است سپهر از قدح لبریزشزان می ناب که صاحب نظران بیخبرند
نیست از جانب معشوق حجابی صائباینقدر هست که دلباختگان بیجگرند