گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۱۰

نه همین اهل خرد آینه اسرارندکه ز خود بیخبران نیز خبرها دارند
نقطه هایی که درین دایره فرد آمده اندهمه حیرت زده گردش این پرگارند
بی گره شو که به یک چشم زدن می گذرندرشته ها از نظر سوزن، اگر هموارند
به ادب باش درین بزم که این پست و بلندهمه در کار، پی رونق موسیقارند
قانعانی که فشردند به دل دندان راخبر از چاشنی میوه جنت دارند
آنچه از مایده فیض بر این نه طبق استرزق جمعی است که در پرده شب بیدارند
سالکانی که دل روشن از اینجا بردنددر ته خاک چو خورشید همان سیارند
می رسد زود به معراج فنا دست بدستهرکه را خانه برانداختگان معمارند
پیش جمعی که رسیدند ز ساحل به محیطکوهها کبک صفت جمله سبکرفتارند
نیست ممکن که تراوش کند از ما سخنیدر نهانخانه ما آینه ها ستارند
خاکساری نه بنایی است که ویران گرددسیلها عاجز کوتاهی این دیوارند
سر درین معرکه بیقدرتر از دستارستاین رفیقان سبکسر به غم دستارند
خوبرویان که ندارند رگ تندی خویمفت طفلان هوس همچو گل بی خارند
خودفروشان جهان راست غم رد و قبولعارفان فارغ از اقرار و غم انکارند
من گرفتم چمن آرا ز چمن بیرون رفتسر بسر شبنم این باغ اولوالابصارند
صائب آنان که درین عهد سخن خرج کننددانه سوخته در شوره زمین می کارند