گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۰۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انهزدند۱۶ بیت
سالکانی که قدم در ره جانانه زدندپشت پا بر فلک از همت مردانه زدند
مستی از شیشه و پیمانه خالی کردندساده لوحان که در کعبه و بتخانه زدند
فلک بی سر و پا حلقه بیرون درستدر مقامی که سراپرده جانانه زدند
دامن عمر ابد در کف جمعی افتادکه به سر پنجه سر زلف ترا شانه زدند
خنده صبح قیامت نکند بیدارشهرکه را راه به آن نرگس مستانه زدند
شکوه از عالم تجرید نکردم هرگزبه چه تقصیر مرا گل به در خانه زدند؟
نیست ممکن که به صد گریه مستانه رودمشت خاکی که به چشم من دیوانه زدند
تن چه خاک است که مسجود ملایک باشد؟بهر می بوسه به کنج لب پیمانه زدند
چشم ازان خال بپوشید که در روز نخستبرق در خرمن آدم به همین دانه زدند
فیض ارباب جنون هیچ کم از دریا نیستشد گهر، سنگی اگر بر من دیوانه زدند
تا به آن گنج گهر دیده بدبین نرسدجغد، نیلی است که بر چهره ویرانه زدند
لاله در سنگ نهان بود که آتشدستانسکه داغ به نام من دیوانه زدند
عشق و هنگامه آغوش طرازی، هیهاتشمع دستی است که بر سینه پروانه زدند
سردستی که فشاندند به عالم رندانزاهدان در کمر سبحه صد دانه زدند
خبر بحر ازان راهروان باید جستکه قدم بر قدم گریه مستانه زدند
صائب از شرم برون آی که در روز ازلطبل رسوایی ما بر در میخانه زدند