گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۹۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ستند۸ بیت
تا به تعظیم نهال تو ز جا برجستندسروها یکقلم از پای دگر ننشستند
از تماشای تو نظارگیان راست دو عیدتا دو ابروی هلال تو به هم پیوستند
مزن ای شانه به هم زلف دلاویزش راکه درین سلسله بسیار عزیزان هستند
می توان کرد عمارت چو شود کعبه خرابوای بر سنگدلانی که دلی را خستند
چه خیال است که در روز جزا سبز شوند؟دانه هایی که درین شوره زمین پا بستند
وقت آن صافدلان خوش که ز لبهای خموشپیش یأجوج سخن سد خموشی بستند
می برم رشک درین بزم بر آن مشت سپندکه به یک ناله جانسوز ز آتش جستند
از گدازند درین دایره ایمن صائبچون مه آنان که لب نان فلک نشکستند