غزل شمارهٔ ۳۴۷۶
به لبم بی تو چنان تند نفس می آمدکه ز تبخاله ام آواز جرس می آمد
سالم از بادیه ای برد مرا بیخبریکه ز هر خار در او کار عسس می آمد
ناله مرغ گرفتار اثرگر می داشتگل نفس سوخته تا کنج قفس می آمد
به شتابی دل ازین وادی خونخوار گذشتکه ز هر آبله اش بانگ جرس می آمد
آرزو خار و خسی نیست که آخر گرددورنه با شعله خوی تو که بس می آمد؟
به چه تقصیر به زندان گهر افکندند؟آن که چون آب به کار همه کس می آمد
به تهیدستی من موج کجا می خندید؟از حباب من اگر ضبط نفس می آمد
فارغ از پرسش دیوان قیامت می شداگر آن دشمن جان بر سرکس می آمد
بوالهوس بر سر کوی تو مجاور می بودگر حقیقت ز سگ هرزه مرس می آمد
صائب آن شوخ اگر درد محبت می داشتکی به دلجوئی ارباب هوس می آمد؟