غزل شمارهٔ ۳۴۶۸
چند چون طفل ز انگشت کسی شیر کشد؟ز استخوان چند کسی ناز طباشیر کشد؟
شوخی حسن نماند به ته پرده شرمبرق را ابر محال است به زنجیر کشد
صدف ما به رگ ابر دهن وا نکندزخم ما آب ز سرچشمه شمشیر کشد
نتواند سخن عشق کشید از من، غیربیجگر طعمه چسان از دهن شیر کشد؟
به خرابی چو توان گشت ز سیلاب ایمنچه ضرورست کسی منت تعمیر کشد؟
هرکه داند کرم از عفو چه لذت داردخجلت جرم ز ناکردن تقصیر کشد
خواب سودازدگان مشق جنون است تماماز معبر چه کسی منت تعبیر کشد؟
گره رشته بود مانع جولان گهردل چسان پای ازان زلف گرهگیر کشد؟
نیست چون دامن صحرای طلب را پایانبه چه امید کسی زحمت شبگیر کشد؟
می شود رزق کمان دست نوازش صائبگرچه بر خاک هدف را کشش تیر کشد