گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۶۶

جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟دامن جان مرا زین ته دیوار کشد
نظر پاک به خاک است برابر امروزورنه آیینه چرا حسرت دیدار کشد؟
ذوق آزار اگر این است که من یافته امجای رحم است بر آن کس که ز پا خار کشد
از جهان چشم بپوشید که این خاک سیاهسرمه خواب به چشم و دل بیدار کشد
نتواند خرد از عالم گل بیرون رفتکور اگر نیست چرا دست به دیوار کشد؟
نبرد طوطی اگر حرف ز مجلس بیروندر بغل آینه را تنگ چو زنگار کشد
لب پیمانه به گفتار نیاورد او راخط مگر حرفی ازان لعل گهربار کشد
خاطر مردم آزاده پریشان نشوداز خزان سرو محال است که آزار کشد
سر برآرد ز گریبان مسیحا صائبسوزنی کز قدم راهروان خار کشد