غزل شمارهٔ ۳۴۵۶
نیستم گل که مرا برگ نثاری باشدتحفه سوختگان مشت شراری باشد
باغ من دامن دشت است و حصارم سر کوهمن نه آنم که مرا باغ و حصاری باشد
غنچه آبله ام، برگ قناعت دارمروزی من ز دو عالم سر خاری باشد
تیره روزان جهان را به چراغی دریابتا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
گل داغی که ازو سینه ندزدی امروزدر شبستان کفن لاله عذاری باشد
خس و خاری که ز راه دگران برداریدر دل خاک ترا باغ و بهاری باشد
به شمار نفس افتاد ترا کار و ز حرصهر سر موی تو مشغول به کاری باشد
زنده در گور کند حشر مکافات ترابر دل موری اگر از تو غباری باشد
عشق بیهوده سر تربیت او داردصائب آن نیست که شایسته کاری باشد