غزل شمارهٔ ۳۴۵۲
زردی روی من از باده کشیدن باشدموج می رنگ مرا بال پریدن باشد
زان به خون قانعم از باده گلرنگ که خونباده ای نیست که موقوف رسیدن باشد
دل عاشق ز غم روز حساب آسوده استدانه سوخته فارغ ز دمیدن باشد
تا به چند از لب میگون تو ای بی انصافروزی ما لب خمیازه مکیدن باشد
بردباری و تواضع سپر آفتهاستپل این سیل گرانسنگ خمیدن باشد
راه در بی جهت از یک جهتی بتوان بردخضر این بادیه دنبال ندیدن باشد
سخن پاک محال است که افتد بر خاکدر گهر آب مسلم ز چکیدن باشد
چند چون شمع درین بزم ز روشن گهریروزی من سر انگشت مکیدن باشد
نیست غیر از سخن مهر و محبت صائبگفتگویی که سزاوار شنیدن باشد