غزل شمارهٔ ۳۴۴۸
اهل دل اوست که در وسعت خلق افزایدکعبه آن است که در ناف بیابان باشد
حیف خود می کشد آخر ز فلک ناله مناین شرر چند درین سوخته پنهان باشد؟
مرگ بیداردلان صحبت بیدردان استشرر از دود سیه کار گریزان باشد
صائب این تازه غزل کز قلمت ریخته استجای آن است که تاج سر دیوان باشد
حجت زنده دلی دیده گریان باشدشاهد مرده دلیها لب خندان باشد
مهر زن بر دهن خنده که در بزم جهانسر خود می خورد آن پسته که خندان باشد
بر سر خوان فلک شکوه ز طالع کفرستشوری بخت درین بزم نمکدان باشد
مستی از دایره عقل برون برد مراگرد خوابی که کلید در زندان باشد
می کند پرتو خورشید سپرداری خویشحسن آن نیست که محتاج نگهبان باشد
عشق بی صفحه رخسار نگردد گویامور را آینه از دست سلیمان باشد
همچو خورشید به ذرات جهان قسمت کنگر نصیب تو ز گردون همه یک نان باشد
برق شیرازه خرمن نتواند کردنمی چه سازد به دماغی که پریشان باشد؟
بگریزند ز مردم که درین وحشتگاهفتح ازان است که از خلق گریزان باشد