غزل شمارهٔ ۳۴۳۴
چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟صدف ما گره خاطر دریا باشد
رحمت آن نیست که طاعت نکند عصیان راسیل یک لحظه غبار دل دریا باشد
نیستم عقل که مردود نظرها باشمدرد عشقم که مرا در همه دل جا باشد
طالب گوهر عشقی، دل روشن به کف آرلگن شمع تجلی ید بیضا باشد
اشک عشاق، نظر بسته به دامان آیدطفل این قوم گریزان ز تماشا باشد
هر که با دختر رز دست در آغوش کندمی خورم خونش، اگر پنبه مینا باشد
عجبی نیست که رفتار فراموش کندعرق از بس به رخش محو تماشا باشد
هر که را درد طلب نیست غم رزق خوردرزق ما در قدم آبله پا باشد
دل صائب نکشد ناز ترشرویی بحرروزی این صدف از عالم بالا باشد