غزل شمارهٔ ۳۴۲۷
جگر پاره اگر مایده خوانم شدچشم شور فلک سفله نمکدانم شد
تنگدل داشت پریشانی پرواز مراغنچه گشتم، قفس تنگ گلستانم شد
دست شستم ز جهان، آب حیاتم گردیدپا نهادم به هوا، تخت سلیمانم شد
تا درین عالم پرشور نظر کردم بازتخته مشق دو صد خواب پریشانم شد
خامشی از سگ گیرنده کمینگاه بلاستنیستم ایمن اگر نفس به فرمانم شد
از خودی بود به من دامن صحرا زندانرفتم از خویش برون، شهر بیابانم شد
رود نیلم به مکافات عزیزی بخشیدچهره نیلی اگر از سیلی اخوانم شد
کرد از تهمت اگر مصر غبار آلودمدامن پاک، کلید در زندانم شد
صائب از خامه من سنبل تر می ریزدتا دل آشفته آن زلف پریشانم شد